تبلیغات
معصومانه - چشمها را باید شست...

معصومانه


گرگ و میش غروب، تن خسته و لورده ام را از عرض خیابان رد میکنم و در صف خطی ها می ایستم، اذان مسجد ِ در همان حوالی به آخر رسیده که نفرات جلویی ام سوار تاکسی می شوند و من از اینکه اولین نفرم و می توانم صندلی جلو را انتخاب کنم در دل ذوقکی می کنم، در را که باز میکنم خانمی را می بینم که پشت فرمان نشسته و من حالا میتوانم تن خسته ام را راحت ولو کنم روی صندلی.
پخش صوتش یک زن دارد جیغ می زند و خیلی شاد با صدای زیرش می خواند. زن موهایش را که با رنگ فانتزی و بی کیفیتی شرابی کرده از روسری اش بیرون گذاشته.
یکی از راننده های خط می آید سمت ماشین و می پرسد: چند نفر میخوای؟
- یه نفر، من رفتم شما بزن برا فلان جا.
مرد داد می زند «فلان جا یه نفر، فلان جا یه نفر، آقا فلان جا؟»
انگار مردهای خط هوایش را دارند.
ماشین راه می افتد و ذهنم مشغولش می شود: «حتماً بیوه است و خرج بچه هایش را با این ماشین در می آورد... شاید هم مطلقه است و این پراید را با مهریه اش خریده... چقدر بد که خوی مردانه می گیرد... چرا کار دیگری انتخاب نکرده؟...مطمئنم کارش را دوست ندارد...»
کرایه ام را حساب می کنم و او که پول خرد ندارد بدون اینکه از من بپرسد خرد داری یا نه، بر خلاف راننده های دیگر ِاین خط، پول بیشتر را به من برمیگرداند!
در ماشینش دنبال نشانه های خانم بودنِ راننده هستم، چیزی به غیر از آواز جیغ زنِ خواننده و موی شرابی شده ی خودش...
چشمم می افتد به روبرویم، کاغذی چسبانده به شیشه که رویش تایپ شده:
«این تاکسی از سربازان محترم وجه دریافت نمی کند.»

پ.ن: خیلی سعی کردم بدون اینکه باقی مسافران بفهمند از نوشته عکس بگیرم و برایتان بگذارم، نشد.
شاید روزی دیگر به پستش خوردم و عکس گرفتم و اینجا گذاشتم.

بعداً نوشت:
دوست خوبم نرگس بعد از خواندن این مطلب به من گفت قبلاً سوار ماشین این خانم شده و از آن کاغذ عکس گرفته.
این هم عکس به لطف دوست خوبم:



شنبه 5 بهمن 1392 - 09:32 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin