تبلیغات
معصومانه - پیرمرد تنهای محلمان

معصومانه


یک پیرمرد بود، تنهای تنها.
صبح میرفتم بیرون روی نیمکت نشسته بود و سیگار می کشید.
ظهر میرفتم خانه ی دوستم، روی نیمکت نشسته بود و سیگار می کشید.
بعدازظهر کلاس می رفتم، روی نیمکت نشسته بود و سیگار می کشید.
غروب مسجد می رفتم، روی نیمکت نشسته بود و سیگار می کشید.
شب به خانه برمیگشتم، روی نیمکت نشسته بود و سیگار می کشید.
دستش را می گذاشت زیر گردنش، پای چپش را روی پای راست آویزان می کرد، زل می زد به دوردستها و پُک می زد به سیگار و دودش را می بلعید...
هربار می دیدمش غم تمام دلم را می گرفت، یاد تمام تنهایی ها و مشکلاتم می افتادم، حس می کردم در چه دنیای سرد و بی خودی زندگی می کنم.
پیرمرد انگار قصد کرده بود انقدر روی نیمکت بنشیند و سیگار بکشد تا بمیرد.
امشب رد می شدم از جلوی آپارتمانی شیک که
سیاه شده بود تمام دیوارهایش با بنرهای عرض تسلیت کلی فامیل دور و نزدیک و دوست و آشنا.
نگاه کردم به عکس در اعلامیه، همان پیرمرد تنها بود که حالا همه یادش افتاده بودند.



درگوشی: شبهای بلند زمستان، تنهایی را بیشتر حس می کنم...

شنبه 21 دی 1392 - 09:57 ب.ظ امضا معصومه نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin