تبلیغات
معصومانه - این روزهای ذهن مشغولی3

معصومانه

امروز همکلاسی دوران راهنمایی ام را در مترو دیدم. خسته و با زبان روزه ولو شده بود روی یک صندلی، نگاه خسته اش را گذرا از روی من رد کرد و من رفتم ایستادم جلویش و زل زدم توی صورتش. یکهو به خود آمد و هر دو خندیدیم و همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم و خیلی زود رفتیم به کلاس اول و دوم راهنمایی، نیمکت سوم، ردیف وسط. والبته هر دویمان از همدیگر سراغ نفر سوم نیمکت را هم گرفتیم و خبر زیادی ازش نداشتیم.
دوست قدیمی ام حالا یک پسر دو سال و نیم دارد. وقتی در جواب سوالش که ازدواج کردی یا نه، گفتم نه، نیشگونی از گوشه ی لپم گرفت و گفت: "ای زرنگ!" با اینکه از ازدواجش راضی بود ولی میگفت "خجالت میکشم وقتی همه می بینند با این سنم بچه دارم. همه میگن ترسیدی بمونی انقد زود شوهر کردی؟ میگفت تو کار خیلی خوبی کردی، تو به روزتری. به همه کارهایت می رسی و بعد سر فرصت ازدواج میکنی و مادر می شوی."
اولین بار بود که کسی در عوض سرزنشم که چرا ازدواج نکردم اینطور حرف می زد. ولی من به او گفتم "اشتباه میکنی. کار درست را تو کردی. مادر شدن و تشکیل خانواده خجالت ندارد. ولی خدا برای هرکس یک جوری می خواهد..."

همین چند دقیقه پیش بالاخره خواهر آقای خواستگار تماس گرفت و با مادرم صحبت کرد. اول خودم گوشی را برداشتم. مادرم قبل از اینکه گوشی را ازم بگیرد پرسید: "چی بگم؟!" مادرم فکر میکرد میخواهند قرار بعدی را بگذارند! در جوابش با اطمینان گفتم "شاید میخوان بگن منصرف شدیم!"
به مادرم گفته بود در این مدت برادرم داشت فکر میکرد و در نهایت استخاره کرد و جوابش خوب نبود.

پرونده ی این یکی هم بسته شد. کاش زودتر برگردم به حالت قبل از آمدنش.
انگار خدا میخواست در این مدت سرم را گرم کند تا خواهر کوچکترم را سر و سامان بدهد.


یکشنبه 31 خرداد 1394 - 07:55 ب.ظ امضا معصومه نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin