تبلیغات
معصومانه - یک "نه" به دل من مانده...

معصومانه

سه چهار سال پیش یکی از اساتیدم تماس گرفت و در مورد یکی از اقوام نزدیکش با من حرف زد و خواستگاری کرد. بین حرف هایش از یکی از ویژگی های آقازاده خوشم نیامد و با کلی رودربایستی مخالفتم را نشان دادم. اما اصرار کرد و از اقبال من آن موقع خواستگار داشتم و همان را بهانه کردم. خلاصه هر چند وقت بک بار که مرا می دید مطرح میکرد و هربار از آن جا که واقعاً روی رد کردن قوم و خویش استادم را نداشتم یک بهانه می آوردم و به تأخیر می انداختم.
تا همین چند هفته پیش که مصمم تر از همیشه تماس گرفت و من یکی دوبار کسالت و سفر را بهانه کردم. اما نشد! نشد با جسارت به خانواده ام بگویم من او را نمیخواهم. دخترها از یک جایی به بعد دیگر نمی توانند مثل قبل راحت و جسورانه "نه" بگویند. تحمل پدر و مادر هم اندازه ای دارد. تحمل که میگویم نه اینکه دخترشان را تحمل کنند، نه! نگرانی خودشان برای دخترشان که می بینند دوستان هم سن و سالش مادر شدند و دختر خودشان اندر خم کوچه ی انتخاب و ایراد گرفتن مانده، تحمل این را ندارند.
من هم دیگر نمیتوانم به پدر و مادرم بگویم من این آدم را بخاطر فلان ویژگی نمی خواهم. هرچند که اعتبار خانوادگی شان یک باشد.
چند روز پیش کار به جایی رسید که دیگر نتوانستم بگویم "نه" و آمدند. اول مادر آقاپسر با استادم. کلی پسندیدند و برخلاف روال خواستگاری های این زمانه، چند بار گفتند که منت بگذارید و ما را قبول کنید! و من می دیدم که تنها راه رهایی این است که پسر "نه" بگوید.
تا جلسه دوم که آقازاده تشریف بیاورد دعای روز و شب من این شد که مورد پسند پسر واقع نشوم!
بالإخره آمدند و طبق معمول خواستگاری ها اجازه خواستند که دختر و پسر باهم حرف بزنند. من برخلاف همیشه که منتظر می مانم تا اول پسر بلند شود، از روی صندلی بلند شدم تا سمت اتاق من برویم. اما در کمال بهت و ناباوری دیدم پسر روی صندلی نشسته و با خونسردی گفت: من الان آمادگی صحبت ندارم!
وای حتی الان که دارم می نویسم هم یادآوری آن لحظه مرا می شکند. نمی توانم وصف کنم که چگونه جسمم را که یخ کرده بود و سست شده بود انداختم روی صندلی.
استجابت دعای خودم بود، اما من دعای خوبی نکرده بودم. فکر نمی کردم متحمل چنین تحقیری شوم.
هرچند که بعدا مادرش تماس گرفت و کلی عذرخواهی کرد و از رفتار پسرش اظهار شرمندگی کرد اما برای من سنگین است که ببینم جواب من از اول منفی بود و فقط از روی رودربایستی حاضر شدم بیایند ولی جواب منفی برای پسر شد.
کاش اطرافیان نگرانی خود را به دختری که هنوز نتوانسته همسر دلخواه و مطلوبش را پیدا کند،
انقدر انتقال ندهند و مرتب نگویند: "انقدر سخت نگیر، اگر سخت گیری نکرده بودی الان ازدواج کرده بودی" تا دختر جرأت "نه" گفتن را از دست بدهد.



درگوشی: تا آخر عمر به دلم می ماند که آن پسر بفهمد جواب من از اول منفی بود.

سه شنبه 14 بهمن 1393 - 09:54 ب.ظ امضا معصومه نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin