تبلیغات
معصومانه - انگار زندگی دارد سخت تر می شود

معصومانه

اسباب کشی داشتیم. چیزی که اصلاً دوستش ندارم. بهم ریختگی اش کلافه ام می کند. تنها چیزی که وسط آن همه آشفتگی، قشنگ است، بیرون آمدن خاطرات خاک خورده از لابه لای بهم ریختگی هاست.
یک دفعه می نشینی پای یک کارتن و تمام خاطرات 10 سال، 15 سال پیش می آید جلوی چشمت. به خودت می آیی و می بینی 4-5 ساعت گذشته و تو همین طور در سکوت غرق بوده ای در فلان سال زندگی. گاهی بی اختیار خندیدی گاهی بی اختیار اشک ریخته ای، حسرت خورده ای، دلتنگ شدی...
نامه دوست صمیمی ات را پیدا میکنی که ازت منت کشی کرده بوده و برایت در نامه توضیح داده که فلان اتفاق سوءتفاهم بوده.
کارت پستال های قدیمی با شعرهای گاهاً بی مزه.
کارنامه های دوران مدرسه که گاهی برای 25 صدم کمتر گرفتن چقدر نشسته بودی و حرص خورده بودی ولی حالا اصلاً یادت نمی آید چه درسی بود!
یادداشت دوستی که باهم روی یک نیمکت می نشستید که از ترس معلم برایت گوشه کتاب نوشته بوده.
عکس مسئول کتابخانه که برای شورای شهر کاندید شده بوده و تو و دوستانت نشستید و کلی روی عکسش نقاشی کردید و چقدر آن موقع با همین کار از ته دل خندیده بودید!



دفترچه های خاطرات دوران دبیرستان و بعد از آن را تورق می کردم، چقدر عوض شدم! یک وقتهایی خودِ آن زمانم را اصلاً درک نمی کردم، انگار کسی دیگر بودم. دختری پر از هیاهو و شرر، پر از انرژی، چه سر شلوغی داشتم، چقدر جیغ و فریاد داشتم، چقدر دختر در خانه نشستن نبودم، چقدر با الانم فرق داشتم. حس میکنم الان نسبت به آن وقتها منزوی شدم، ترسو شدم، محافظه کار شدم، کمتر می خندم، زودتر خسته می شوم، بیشتر خانه می مانم، کمتر حوصله میکنم.
آن وقتها چه غمهای کوچک و بی خودی داشتم، چه دلشوره های شیرینی، چه شادی های الکی و زود به زودی.
الان چقدر غم هایم بزرگ شده، دلشوره هایم دلشوره شده، شادی هایم دیرهنگام شده.
انگار زندگی دارد سخت تر می شود...

سه شنبه 14 مرداد 1393 - 07:40 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin