تبلیغات
معصومانه - آدم به آدم میرسه...

معصومانه

نشسته ام پای لپ تاپ، تلفنم زنگ میخورد. دوستی ازم میخواهد که به جایش به فلان جلسه ی مهم کاری بروم. با اکراه قبول میکنم. بدون اینکه مثل همیشه کلی زمان صرف انتخاب روسری و مانتو و ساق دستِ ست کنم، با ظاهری شلخته از روی بی حوصلگی و آرزوی اینکه کاش دوستم تماس بگیرد و بگوید لازم نیست بروی، آژانس میگیرم و به جلسه می روم.
اتاقی که دور تا دور ِ یک میز بزرگ، آدم نشسته و من با همان ظاهر نامنظم و بی حوصله، وسط حرفهایشان رسیده ام و توجه همه را جلب کرده ام.
زیر نگاههای بقیه جایی پیدا میکنم و می نشینم. خانمها یک طرف میز نشسته اند و آقایان درست روبروی خانمها.
کمی بعد که فضا به حالت قبل خود برمیگردد و توجه ها به من کم می شود، سرم را بالا می آورم و اتاق و بقیه را می بینم. همه دارند به نوبت در مورد کارهایشان توضیحاتی می دهند و من در ذهن دارم جمله ی: «به نمایندگی از فلانی آمده ام و حرفی برای گفتن ندارم.» را در ذهن آماده می کنم.
یک دفعه سنگینی یک نگاه باعث می شود به سمتش سر بلند کنم. درست روبروی من، آقایی که تا متوجه نگاه من می شود سرش را به بالا می گیرد و محو تماشای سقف میشود. خدای من چقدر این آقا آشناست... یک دفعه خنده ام می گیرد و سریع سرم را پایین می اندازم و به زور خنده ام را کنترل میکنم.



پرت می شوم به 5 سال پیش دقیقاً همین روزها که همین آقا به خواستگاری ام آمده بود. اولش همه چیز خوب بود ولی کم کم فکرهایی سراغم آمد و به وسواس افتادم و بعد هم به این نتیجه رسیدم که به دلم نمی نشیند! با کلی کلنجار با خودم ردش کردم. دو ماه بعد درحالی که حس میکردم چقدر راحت شدم از فکر و خیال ها و چه کنم چه کنم ها، دوباره پیدایش شد و با پدرم حرف زد و اجازه گرفت دوباره بیاید. خودش تنها آمد، بعد از کلاسش، سر اذان مغرب و قبل از صحبت با من، همراه پدرم به مسجد رفت برای نماز...

من آن روزها زیاد بهانه می گرفتم، مثلا با خودم میگفتم این آدم فقط پی درس و مشقش است و من هم شوهر را فقط برای خوش گذرانی و پارک و کافی شاپ رفتن و اس ام اس بازی می خواستم، شاید چون رابطه ی دوستانم را با دوست پسرهایشان می دیدم و به نظرم او اصلا آدم این حرفها نبود. حتی چندبار میان حرفهایمان در لفافه به طرز لباس پوشیدنش هم ایراد گرفته بودم.
وقتی برای دومین بار ردش کردم، عذاب وجدان بدی گرفتم. درست یادم هست که وقتی برای جواب گرفتن تماس گرفت منزلمان خودم گوشی را برداشتم و با چه اکراهی سلام کردم و خودم را زدم به آن راه که نشناختم و بعد هم گوشی را به مادرم دادم. بعد هم رفتم اتاقم و در حالی که میخواستم خودم را مشغول کاری کنم و بی تفاوت باشم گریه ام گرفته بود. همیشه نسبت به او و یک نفر ِ دیگر، عذاب وجدان داشتم و دارم.
واسط یکی دو ماه پیش بهم گفته بود که به تازگی با دختری عقد کرده و چقدر هم امروز تغییر ظاهر داده بود.
تمام مدت جلسه در همین فکرها بودم. نوبت که به او رسید و شروع به صحبت کرد، دیدم چقدر پیشرفت کرده. با خودم گفتم خدا را شکر که با من ازدواج نکرد وگرنه حتماً مانع این همه رشدش شده بودم.
بعد از خودم پرسیدم اگر ازدواج نکرده بود و حالا دوباره ازم خواستگاری میکرد، جوابم چه بود؟ بعد از کمی فکر باز هم گفتم نه! به قول یکی از اساتیدم همه خوب ها به درد هم نمی خورند ولی
راستش حس خیلی بدی بود. اینکه بعد از 5 سال روبروی هم نشسته بودیم در حالی که او ازدواج کرده و من هنوز نه!


شنبه 7 تیر 1393 - 04:03 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin