تبلیغات
معصومانه - عشق هم عشق های قدیمی

معصومانه

بین 18 تا 22 سالگی همیشه از عشق و عاشقی و ازدواج و ... یک فرایند فوق العاده رویایی و دراماتیک در ذهنم بود. از همان فکرها که مثلاً سیبهای دختر روی زمین میریزد و پسر با اسب سفید ناگهان می رسد و سیب یا انارها را جمع می کند و بعد در یک نگاه عاشق هم می شوند و پس از یک فراغ جان فرسا به وصال می رسند یا در فراغ می میرند و ...
اما وقتی خواستگارها یکی پس از دیگری آمدند و دو سه باری هم حتی قضیه جدی شد و دیدم خبری از آن نازک خیالی ها نیست و اتفاقاً همه چیز خیلی جدی است تازه سر عقل آمدم و بعد از آن دیگر این چیزها برایم مسخره بازی بود! سر عقل آمدم به این معنی که فهمیدم تمام اینها برای فیلمها و رمان ها و شعرهاست که به خوردمان دادند، نه واقعیت.
راستش را بخواهید فکر میکنم اصلاً هیچ وقت عاشقانه ای در زندگی رخ نخواهد داد، زندگی جز واقعیت خشک و دست و پنجه نرم کردن با روزگار و مشکلات چیزی ندارد.
...
سریال شهریار که نمی دانم برای بار چندم از تلویزیون پخش شد را هیچ وقت ندیده بودم. تک و توک برخی سکانس ها را سر سفره ی غذا و گذری کنار خانواده دیده بودم اما نه به شکل دنبال کردن.
اما روزی که قسمت آخرش پخش شد، اتفاقی تلویزیون را روشن کردن و از اول تا آخرش را دیدم. با سکانس آخرش که اینجا هم گذاشتم، اصلاً نمی دانم چه شد که گریه ام گرفت، انقدر اشک ریختم که واقعاً برایم عجیب بود! از قضا عصر همان روز دوباره اتفاقی نشستم پای تلویزیون و باز هم تکرارش را دیدم و دقیقاً با همین سکانس آخر باز اشک ریختم.

شهریار فیلم بود اما در واقعیت کسی در فراغ معشوقه اش، ترک تحصیل کرد و زندگی اش به هم ریخت، اما در روزگار ما قحطی عشق و وفاست.
راستش را بخواهید اصلا این عاشقانه ها را باور ندارم. اصلا در ذهنم نمی گنجد کسی انقدر به کسی دیگر عشق بورزد...




جمعه 9 خرداد 1393 - 05:56 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin