تبلیغات
معصومانه

معصومانه

اینکه من نمی توانم با کسی که ازش خوشم نیامده ارتباط برقرار کنم غیر طبیعیه؟
اینکه این ارتباط برقرار نکردنم روی رفتارم، لحن حرف زدنم و نگاهم تأثیر میگذارد غیر طبیعیه؟
دیشب خواستگار داشتم.
برعکس خواستگار قبلی، از نظر فکر و اعتقادات مثل هم بودیم.
شغل و سطح تحصیلاتش هم خوب بود، ولی در همان نگاه اول اصلاً اصلاً به دلم ننشست.
موقع حرف زدن نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.
اصلا نمی شد هیچ جوره ارتباط بگیرم.
حتی به دستهایش که نگاه میکردم حس میکردم با آنها هم نمی توانم ارتباط برقرار کنم.
دلم گارد محکمی به او گرفته بود. هرچه میخواستم کمی لبخند بزنم نمی توانستم. خیلی با او سرد و خشک حرف زدم.
من خیلی بدم! من نباید انقدر سخت بگیرم زندگی را. حس عذاب وجدان دارم. حس میکنم دل این بنده خدا را با رفتار سردم شکستم.
من میدانم که قرار نیست با کسی زندگی کنم که صد در صد همان باشد که میخواهم و باید در نهایت روی چند تا از فاکتورهایم خط بکشم. پس چرا نمی توانم به این عمل کنم. شده ام عالم بدون عمل!
من چیز زیادی نمی خواهم. فقط شانه هایی محکم و پهن برای تکیه دادن تن نحیفم و یک دل صبور و مهربان و سرشار از عشق که همیشه همراهی ام کند و باوری که قبولش داشته باشم.
فقط قدرت یافتن صاحب اینها را ندارم.


شنبه 21 فروردین 1395 - 09:18 ب.ظ امضا معصومه نظرات |



سال نودوپنج قشنگ شروع شد برایم.
قشنگی اش به این بود که تحویلِ سال روی خاکهای نرم و گرم جنوب بودم. در شیارهای منطقه عملیاتی فتح المبین.
قشنگی اش به این بود که روز دومِ نوروز با خانواده به اصفهان رفتیم و سومین روز سال به طور کاملاً اتفاقی به گلستان شهدای اصفهان رفتیم. وقتی تصویر بزرگ «شهید حسین خرازی» را با همان خنده ی شیرین و خاکی اش دیدم به هرکس می رسیدم سراغ مزارش را می گرفتم. وقتی پیدایش کردم بغضم ترکید و همان موقع آسمان غرید و باران گرفت.
قشنگی اش به این بود که در سفر جنوب هر کاروان به نام یک شهید بود و کاروان من به نام «شهید حسین خرازی» بود.
قشنگیِ آغازِ امسال به این بود که چهارمین روزِ سال مصادف شد با تاریخِ تولدِ قمریِ من. وقتی ماهِ شبِ چهارده در آسمان می تابید و روزِ وفاتِ مادرِ ماهِ بنی هاشم بود.
قشنگی امسال به این بود که پنجمین روزِ سال مهمانِ حضرتِ معصومه شدم. دخترِ معصومِ کشورمان.
قشنگی اش به همین عطر یاسی است که از آغاز امسال همه جا را پر کرده، همین عطر حضرت مادر...
از صمیم قلب آرزو می کنم امسال، پر از برکت و خیر و روزیِ خوب باشد.

چهارشنبه 11 فروردین 1395 - 06:07 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

الان که می نویسم ماه شب چهارده در آسمان کامل شده و مهتاب همه جا چادرش را پهن کرده، سی سالگی من هم از راه رسیده و کامل شده.
همیشه از فصل سی ام زندگی ام هراس داشتم و آن را پایانی به سر خوشی ها و دخترانگی هایم می دانستم.
امروز تولد سی سالگی ام بود. از فردا وقتی سنم رو بپرسند باید بگویم سی...

چند روز پیش یکی از خواستگارهایی که فکر میکردم جوابم مثبت باشد را رد کردم.
احساساتی، عاشق پیشه، مهربان و سمج بود. خیلی راحت ابراز احساس میکرد. میگفت نظرش کاملا مثبت است. اما نظر من منفی بود. از نظر اعتقادی هم پایه نبودیم. دلم نمیخواست جلسات را طولانی تر کنم تا با ابراز احساساتی که میکرد دلبسته شوم.

سه شنبه 4 اسفند 1394 - 11:08 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

چقدر کشاورزی و باغبانی لذت بخش و دوست داشتنی است.
همیشه آرزو داشتم یک مزرعه یا باغ کوچک داشته باشم و همه چیز آنجا بکارم. با چند جفت مرغ و خروس یک جفت گوسفند و یک تنور کنار باغ.
وای که حتی خیال نان پختن و تخم مرغ برداشتن از لانه ی مرغ ها هم برایم شیرین است.

مدتی بود در فکر خرید یک گلدان مناسب بودم تا در آن سبزی بکارم. شاید ضرب المثلی که اینجا جا دارد گفته شود این باشد که آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید.
خلاصه بذر ریحان گرفتم و در گلدانی کاشتم. اولش موفقیت آمیز نبود و پس از گذشت پنج شش روز هیچی سبز نشد ولی من ناامید نشدم. دوباره از اول گلدان را خالی کردم و خاک را شخم زدم و دوباره بذر پاشیدم. اما باز هم خبری نشد! حدس زدم شاید بذرم خوب نیست. دوباره رفتم بذر خریدم. بذر ریحان بنفش.
این بار پس از چهار پنج روز دیدم روی سطح خاک پر از نقطه نقطه های سبز کمرنگ شده. خیلی شیرین بود. تازه فهمیدم چقدر باغبانی و کشاورزی شیرین است.
از همه ی لذت هایش که بگذریم، توحید آدم هم تقویت می شود. حس میکنم مهربان تر می شوم.



پنجشنبه 19 شهریور 1394 - 09:13 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

قبل ترها شنیده بودم آدم که به سی سالگی میرسد، افول جوانی و زیبایی و سلامتی اش شروع می شود.
برای همین همیشه از رسیدن به سی سالگی می ترسیدم.
دارم به پایانِ سالِ سیِ زندگی ام نزدیک میشوم. دهه ی بیستم زندگی من دارد پُر می شود و من حس بدی دارم. حس میکنم افتاده ام در سرازیری. از آن همه بدو بدو هایم گام های آرام و سنگین مانده. قبل ترها کسی نمیتوانست کنارم قدم بزند چون به نفس نفس می افتاد و خسته میشد از سرعتم. قبل ترها اصلا با خستگی میانه ای نداشتم اما تازگی ها...



دیروز داشتم آلبومم را ورق میزدم. عکس های روزهایی که تازه دیپلم گرفته بودم. چقدر زیباتر و شاداب تر بودم. در همه ی عکس هایم موهای بلند و پرپشت و قهوه ای ام، دورم بود و حالا از حجم موهایم یک پنجم مانده. باورم نمی شود این همه موهایم نسبت به آن روزها کمتر شده.
امروز عصر، بعد از حدود بیست سال، موهای تا روی کمرم را تا سرشانه هایم کوتاه کردم، با بغض و ناراحتی و به اصرار مادرم تا کمی تقویت شود...
ناراحتم. خیلی ناراحت. عصر ایستادم جلوی آینه، به موهای کوتاهم نگاه کردم و گریه کردم. ما دخترها چه دلواپسی هایی داریم.
راستی روز ولادت دختر معصوم اهل بیت مبارک.

سه شنبه 27 مرداد 1394 - 08:47 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

چقدر در کنار ارتباط با آدمها، ارتباط با موجودات زنده ی دیگر در این دنیا شیرین است. انگار گاهی یادمان می رود موجودات دیگری هم دارند در این دنیا نفس می کشند، می خورند، میخوابند، عاشق می شوند حتی...
از بهار امسال دارم این موجودات را بیشتر می بینم.
ماهی قرمز کوچولوی عیدمان، که چقدر وقتی می روم دور و برش و می آید روی آب و دهان کوچکش را به هم می زند و ملتمسانه نگاهم میکند تا ذره ای اندازه ی سر سوزنی نان بدهمش و سریع و بی تحمل ببلعدش و برود ته آب و تند تند دهان کوچولویش را به هم بزند و دوباره بیاید روی آب، دلم ضعف می رود برایش. گاهی دستم را می برم در تنگش و می آید روی آب و خرده نان را از بین دو انگشتم می گیرد.

صبح ها بعد از نماز صبح، نان ریزه و ارزن می ریزم پشت پنجره ی اتاقم بعد می خوابم. تا چشمم گرم خواب می شود صدای بال زدن کبوترها می آید و تند تند نوک زدنشان به زمین.

دوماه پیش، یک گلدان گل ناز با برگ های گوشتی سبز خوشرنگ و گل های ریز و ظریف صورتی از یک خیریه خریدم. وقتی صبح ها با یک لیوان آب سراغش می رفتم و می دیدم گل ها باز شدند، از ذوق سرشار می شدم.
وقتی هفته ی پیش از سفر برگشتیم و دیدم خشک و پژمرده شده، خیلی ناراحت شدم. واقعا حس بدی بود دیدنش. قبل از رفتن به سفر ماهی را به همسایه سپردیم ولی فکر میکردم گل نازم تا آمدنم صبر میکند. چون گفته بودند بیشتر از آب، آفتاب می خواهد و من نگران بودم همسایه، گلم را دور از آفتاب نگه دارد.


امروز دوستم یک شاخه از گل نازش را قلمه زد و به من داد. من هم یک ساعت پیش در همان گلدان قبلی کاشتمش. خداکند به زیبایی گل ناز قبلی ام بشود.

این روزها در ارتباطم با ماهی کوچولو و کبوترها و گل ناز، احساس خوب مادر و پدر بودن را لمس می کنم. احساس قشنگی ست. حس میکنم بچه هایم هستند.

چهارشنبه 14 مرداد 1394 - 07:04 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

امروز همکلاسی دوران راهنمایی ام را در مترو دیدم. خسته و با زبان روزه ولو شده بود روی یک صندلی، نگاه خسته اش را گذرا از روی من رد کرد و من رفتم ایستادم جلویش و زل زدم توی صورتش. یکهو به خود آمد و هر دو خندیدیم و همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم و خیلی زود رفتیم به کلاس اول و دوم راهنمایی، نیمکت سوم، ردیف وسط. والبته هر دویمان از همدیگر سراغ نفر سوم نیمکت را هم گرفتیم و خبر زیادی ازش نداشتیم.
دوست قدیمی ام حالا یک پسر دو سال و نیم دارد. وقتی در جواب سوالش که ازدواج کردی یا نه، گفتم نه، نیشگونی از گوشه ی لپم گرفت و گفت: "ای زرنگ!" با اینکه از ازدواجش راضی بود ولی میگفت "خجالت میکشم وقتی همه می بینند با این سنم بچه دارم. همه میگن ترسیدی بمونی انقد زود شوهر کردی؟ میگفت تو کار خیلی خوبی کردی، تو به روزتری. به همه کارهایت می رسی و بعد سر فرصت ازدواج میکنی و مادر می شوی."
اولین بار بود که کسی در عوض سرزنشم که چرا ازدواج نکردم اینطور حرف می زد. ولی من به او گفتم "اشتباه میکنی. کار درست را تو کردی. مادر شدن و تشکیل خانواده خجالت ندارد. ولی خدا برای هرکس یک جوری می خواهد..."

همین چند دقیقه پیش بالاخره خواهر آقای خواستگار تماس گرفت و با مادرم صحبت کرد. اول خودم گوشی را برداشتم. مادرم قبل از اینکه گوشی را ازم بگیرد پرسید: "چی بگم؟!" مادرم فکر میکرد میخواهند قرار بعدی را بگذارند! در جوابش با اطمینان گفتم "شاید میخوان بگن منصرف شدیم!"
به مادرم گفته بود در این مدت برادرم داشت فکر میکرد و در نهایت استخاره کرد و جوابش خوب نبود.

پرونده ی این یکی هم بسته شد. کاش زودتر برگردم به حالت قبل از آمدنش.
انگار خدا میخواست در این مدت سرم را گرم کند تا خواهر کوچکترم را سر و سامان بدهد.


یکشنبه 31 خرداد 1394 - 07:55 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

دیشب جشن عقد خواهرم بود.
دقیقا یک ماه بعد از اولین جلسه ی خواستگاری هایمان.
خواستگار من بعد از جلسه ی سوم، هیچ خبری ازش نشد، با اینکه موضوعی که سرش اختلاف داشته باشیم وجود نداشت و خودش در همان جلسه در مورد جلسه ی بعد هم حرف میزد. حتی درباره ی اینکه مراسم عروسی مان چطور باشد...
الان سه هفته است که هیچ خبری ازش نیست.
به نظر من برای هر دختری، جواب منفی و شنیدن انصراف خواستگارش، خیلی خیلی بهتر از بلاتکلیفی و بی خبری است. در روند خواستگاری حق طرفین است که بلاتکلیف نباشند. طرفین نسبت به ذهن و دل همدیگر مسئولیت دارند. مسئولند که همدیگر را در وضعیت بد بلاتکلیفی نگذارند.


چهارشنبه 27 خرداد 1394 - 05:57 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

این روزها درگیرم. فکرم مشغول است. سعی میکنم دلم را دخالت ندهم.
فکرم مشغول خواستگاری پسری است که از لحظه اولی که دیدمش از او بدم نیامده، اما باید بیشتر در موردش فکر کنم.
از روز اولی که حرف زدیم گفت مال و اموال و پس اندازی ندارد. گفت باید روی مشکلات مالی اش فکر کنم. کمی بیشتر از کمی ترسیدم. اما من نمی توانم با خودم کنار بیایم که کسی را بخاطر پول رد کنم. او دومین خواستگار من است که مشکل مالی و حقوق کم دارد. خواستگار اول را نه فقط به این دلیل، اما به این دلیل هم بود که "نه" گفتم و هنوز بعد از 8 سال وقتی یادش می افتم عذاب وجدان میگیرم و حس میکنم دلش را شکستم با اینکه یکی دو دلیل دیگر هم داشتم.
اما من نمیتوانم قبول کنم به کسی بخاطر پول "نه" یا "بله" بگویم.
تا اینجای حرفهایمان نقاط مشترکمان کم نبوده. مادرش را هم دوست دارم. مهربان و دوست داشتنی است.
دعای من این روزها این است که عاقبت این خواستگاری ختم به خیر شود. خیر شاید در سرگرفتن یا بهم خوردن باشد.
اما نمی دانم چرا دیگر نمیتوانم مثل قبل تحمل بهم خوردن را داشته باشم.
من نه می توانم به این فکر کنم که او خوب نباشد و من دعا کنم که سر بگیرد و نه می توانم به این فکر کنم که خوب نباشد و بهم بخورد!

از طرف دیگر این روزها، یعنی درست همزمان با شروع این خواستگاری، برای خواهر کوچکترم هم خواستگار آمد. با همه ی اینکه آرزویم خوشبختی اش است اما تحمل این را هم ندارم که او ازدواج کند و من بمانم و حرف مردم!

امیدوارم پست بعدی من پر از خبر خوش باشد.

پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 11:35 ق.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

من روی صورتم سه تا خال ریز قهوه ای داشتم، یک روز قبل از عید دخترخاله ام گفت: "برو برشون دار." باهم رفتیم وقت دکتر گرفتیم. ولی مادرم که فهمید گفت: "نرو. تو چه میدونی دستگاهش چیه؟ اگر بد باشه صورتت لک میاره و ... صبر کن یه جای بهتری برو."
تا عید تمام شد و من وقت کردم بروم دکتر، امروز عصر شد. الان نیم ساعتی می شود که از مطب دکتر برمیگردم. روی صورتم سه تا قلمبه ی سفید زینک روی خالهای برداشته شده است.
قبل از اینکه دکتر کار را شروع کند از منشی هزینه را سوال کردم. ولی گفت: "قابل نداره، این حرفا چیه؟" خلاصه نگفت!
 
دکتر از من بابت ویزیت 25 هزار تومان گرفت و بابت لیزر خال ها 130 هزار تومان. در حالی که قبل از عید دکتری که میخواست برایم بردارد گفت 40 هزار تومان بدون ویزیت!!

از نظر مادر و پدرم، من یک دختر ساده و تعارفی هستم که هر کسی راحت می تواند سرم کلاه بگذارد و من نمیتوانم حقم را بگیرم. این فکر آنها، قدرت تصمیم گیری من را مختل کرده.
وقتی آمدم خانه، پدر و مادرم دوباره حرفهای همیشگی را شروع کردند:
"تو چرا قبلش سوال نکردی چقد می خواد بگیره؟"
"دکتره ساده گیرت آورده"
"ینی تو 155 هزار تومن دادی بهش برا سه تا خال ریز غیر گوشتی؟!!!"
"اصلا برا چی ویزیت گرفت ازت؟!"
"......."
ای خدا! یعنی من واقعا ساده ام؟ واقعا هر کسی می تواند سرم کلاه بگذارد؟ من واقعا در مورد خودم فکر میکنم آدم بی عرضه ای هستم که همیشه سرم کلاه می رود. اگر قدرت تصمیم گیری ام تضعیف نشده بود، همان شب عید میرفتم کلک خال ها را می کندم و با حرفهای مادرم ته دلم خالی نمیشد!



چهارشنبه 26 فروردین 1394 - 09:38 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

همیشه وقتی میدیدم یک آقا به یک خانم بخاطر اشتباه در رانندگی، گستاخانه و بی ادبانه، توهین میکند و گازش را می گیرد و می رود دلم می سوخت.
با خودم میگفتم چه مرد بی غیرت و بی ادبی! هرچند آن خانم مقصر باشد. ادب صحبت با یک خانم خیلی مهم است.
اصلا راستش را بخواهید از ترس این جور مردها، رانندگی نمی کنم.
شاید من زیادی حساسم ولی وقتهایی که اینجور صحنه ها را در خیابان می بینم با خودم می گویم اگر به جای آن خانم بودم حتماً کلی گریه می کردم. اینجور وقتها هیچ دفاعی نمی شود از خود کرد، باید مثل مردها باشی و تو هم دوتا فحش آبدار تر بگذاری روی فحش های او و تحویلش دهی و بروی و فراموش کنی.

چند روز پیش از در خانه بیرون آمدم و داشتم تلفن صحبت میکردم، خیابان جلوی خانه مان خلوت خلوت بود.
درب پارکینگ خانه ی همسایه، روزنه های مربع شکلی دارد. وقتی نزدیکش شدم حس کردم کنار صورتم چیزی تکان خورد، سرم را چرخاندم دیدم از یکی از این مربع ها، سر یک گربه بیرون آمده و زل زده به من!! وقتهایی که می ترسم واقعا کنترلم را از دست می دهم، یادم می رود کجا هستم و باید چه رفتاری داشته باشم.
یک دفعه از پیاده رو پریدم وسط خیابان! حس میکردم الان آن گربه می پرد روی من!
گوشی تلفنم که هنوز مخاطب پشت خط بود را فشار می دادم روی قلبم. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم پسری سرش را از یک پراید بیرون آورده و رو به من با صدای بلند فحش می دهد. چند تا خانم و آقا هم از راه رسیدند و با تعجب داشتند ما را نگاه می کردند.
تازه فهمیدم نزدیک بوده تصادف کنم. من اصلاً نمی دانستم چه باید بگویم! مقصر بودم اما لایق آن همه توهین نبودم. فحش ها و فریادهایش تمامی نداشت، تمام بدنم می لرزید و زیر نگاههای سنگین آدمها به راهم ادامه دادم و تمام طول راه را گریه کردم. دلم می خواست برای او و تک تک آن آدمها که آنجا بودند توضیح بدهم که چه شد پریدم وسط خیابان.
به خدا گفتم تا آخر عمرم آن پسر بی ادب را نمی بخشم.

انگار جوانمردی و غیرت دارد می میرد. از تمام مردهایی که ادب رفتار با یک خانم را ندارند متنفرم.

چهارشنبه 12 فروردین 1394 - 05:27 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

بعضی وقتها می نشینم به امتحانات زندگی اطرافیانم فکر میکنم.
به ... که دختر یک ساله اش را در تصادف از دست داد و زیبایی مثال زدنی صورتش بهم خورد.
به ... که همسرش را دو سال پس از ازدواج از دست داد.
به ... که چندسال پس از مادر شدنش، بدنش کم کم بی رمق شد و ام اس گرفت و حالا در سن جوانی کمرش خمیده شده و جسمش نحیف و بی توان و پسرش دارد برای خودش مردی می شود.
به ... که دو سال پس از وصال سختش به معشوق، کم کم فهمید همسرش بیمار است و نه تنها هیچوقت بچه دار نمی شوند بلکه همسرش کم کم قوای مردانه اش را از دست می دهد و حالا پس از ده دوازده سال زندگی سخت، علیرغم علاقه به هم، دارند به جدایی فکر می کنند.
به ... که در جوانی وقتی داشت به ازدواج و اسب سفیدش، خیلی رویایی فکر میکرد، پدر پیرش، بیمار و زمینگیر شد و حالا چند سال است که پرستار پدر و مادر پیرش است.
به ... های زیادی که با من درد دل میکنند و راز زندگی شان را میگویند.



وقتی به اینها و اتفاقات زندگی شان فکر میکنم می بینم که میشود از سرنوشت هرکدام یک فیلم بلند ساخت. یک کتاب قطور نوشت.
بازی روزگار جالب است. کسی که از بیرون نگاه میکند دقیق تر میبیند. مثل تماشاچی که در استادیوم نشسته و با هیجان و لذت در حال تماشای بازی است.
کسی که در گود است انقدر سرگرم و درگیر امتحان است که شاید خیلی متوجه دست قدرتمند خدا و زیبایی امتحانات نشود. زیبایی در عین سختی زیاد. چرا می گویم زیبایی؟ چون وقتی بیرون گود هستی بهتر میتوانی تحلیل کنی. چرایی امتحان را متوجه می شوی. دست خدا را می بینی که چطور دارد بنده ی عزیزش را درگیر می کند، تا بزرگ شود. چطور مهره های بازی را جا به جا می کند و بنده ی عزیزش را بازی می دهد.

حالا او که دختر یک ساله اش را از دست داده بود، یک ماه دیگر دختر بعدی اش را در آغوش میگیرد. تحلیل من که در بیرون گود هستم و از بالا می بینم این است که چیزی عوض نشده. انگار وقفه ای در زندگی اش ایجاد شد. از زمانی که خدا دختر اولش را داد، برشی در زندگی اش ایجاد کرد. در آن وقفه باید درگیر رنج هایی میشد.
او که همسرش را دو سال پس از ازدواجش از دست داده بود، همین چند روز پیش ازدواج کرد...

همه ی ما درگیر بازی و امتحان هستیم. اصلا به این دنیا آمده ایم برای همین!

دوشنبه 4 اسفند 1393 - 02:06 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

سه چهار سال پیش یکی از اساتیدم تماس گرفت و در مورد یکی از اقوام نزدیکش با من حرف زد و خواستگاری کرد. بین حرف هایش از یکی از ویژگی های آقازاده خوشم نیامد و با کلی رودربایستی مخالفتم را نشان دادم. اما اصرار کرد و از اقبال من آن موقع خواستگار داشتم و همان را بهانه کردم. خلاصه هر چند وقت بک بار که مرا می دید مطرح میکرد و هربار از آن جا که واقعاً روی رد کردن قوم و خویش استادم را نداشتم یک بهانه می آوردم و به تأخیر می انداختم.
تا همین چند هفته پیش که مصمم تر از همیشه تماس گرفت و من یکی دوبار کسالت و سفر را بهانه کردم. اما نشد! نشد با جسارت به خانواده ام بگویم من او را نمیخواهم. دخترها از یک جایی به بعد دیگر نمی توانند مثل قبل راحت و جسورانه "نه" بگویند. تحمل پدر و مادر هم اندازه ای دارد. تحمل که میگویم نه اینکه دخترشان را تحمل کنند، نه! نگرانی خودشان برای دخترشان که می بینند دوستان هم سن و سالش مادر شدند و دختر خودشان اندر خم کوچه ی انتخاب و ایراد گرفتن مانده، تحمل این را ندارند.
من هم دیگر نمیتوانم به پدر و مادرم بگویم من این آدم را بخاطر فلان ویژگی نمی خواهم. هرچند که اعتبار خانوادگی شان یک باشد.
چند روز پیش کار به جایی رسید که دیگر نتوانستم بگویم "نه" و آمدند. اول مادر آقاپسر با استادم. کلی پسندیدند و برخلاف روال خواستگاری های این زمانه، چند بار گفتند که منت بگذارید و ما را قبول کنید! و من می دیدم که تنها راه رهایی این است که پسر "نه" بگوید.
تا جلسه دوم که آقازاده تشریف بیاورد دعای روز و شب من این شد که مورد پسند پسر واقع نشوم!
بالإخره آمدند و طبق معمول خواستگاری ها اجازه خواستند که دختر و پسر باهم حرف بزنند. من برخلاف همیشه که منتظر می مانم تا اول پسر بلند شود، از روی صندلی بلند شدم تا سمت اتاق من برویم. اما در کمال بهت و ناباوری دیدم پسر روی صندلی نشسته و با خونسردی گفت: من الان آمادگی صحبت ندارم!
وای حتی الان که دارم می نویسم هم یادآوری آن لحظه مرا می شکند. نمی توانم وصف کنم که چگونه جسمم را که یخ کرده بود و سست شده بود انداختم روی صندلی.
استجابت دعای خودم بود، اما من دعای خوبی نکرده بودم. فکر نمی کردم متحمل چنین تحقیری شوم.
هرچند که بعدا مادرش تماس گرفت و کلی عذرخواهی کرد و از رفتار پسرش اظهار شرمندگی کرد اما برای من سنگین است که ببینم جواب من از اول منفی بود و فقط از روی رودربایستی حاضر شدم بیایند ولی جواب منفی برای پسر شد.
کاش اطرافیان نگرانی خود را به دختری که هنوز نتوانسته همسر دلخواه و مطلوبش را پیدا کند،
انقدر انتقال ندهند و مرتب نگویند: "انقدر سخت نگیر، اگر سخت گیری نکرده بودی الان ازدواج کرده بودی" تا دختر جرأت "نه" گفتن را از دست بدهد.



درگوشی: تا آخر عمر به دلم می ماند که آن پسر بفهمد جواب من از اول منفی بود.

سه شنبه 14 بهمن 1393 - 08:54 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

امروز با تاکسی جایی می رفتم. راننده ی تاکسی از آن دست آدمهایی بود که همه چیز را میخواست با دید منفی ببیند.
مثلاً راننده ای با سرعت زیاد از ما سبقت گرفت و من نفهمیدم چه شد. فقط دیدم راننده اش پسر جوانی بود و سرش را بیرون آورد و به راننده تاکسی نگاه کرد.
راننده تاکسی شروع کرد به فحش دادن و بعد هم خطاب به مسافرها گفت: «می بینید! انقدر مواد مصرف کرده، مغزش نابود شده، نمیفهمه چیکار میکنه. همین طوری میان تو خیابون و یکی رو هم میزنن. اصلا معلوم نیست چی مصرف کرده بود و انقدر نعشه بود.»
چندبار روی اعتیاد و مصرف مواد تاکید کرد!
چند دقیقه بعد بخاطر رانندگی بد راننده ای دیگر دوباره شروع کرد به بد و بیراه گفتن و غر زدن.
پیرمردی که البته خیلی هم پیر نبود. عقب نشسته بود و من او را نمی دیدم و فقط صدای پر از آرامش او را می شنیدم که هربار که راننده غر میزد او را آرام میکرد و می گفت: عصبانی نشو!
کمی که گذشت گفت: «الحمدلله. خدا روشکر. خوب مملکتی داریم. امنیت داریم.»
راننده ی غرغرو گفت: تورم چی حاج آقا؟ تورمش هم خوبه؟
پیرمرد باز با همان صدای آرام: گفت بله، اونم میگذره.
راننده سوال پیچش کرد که درآمدش چقدر است و خانه دارد یا نه و از شغلش پرسید.
وقتی دید که متوسط است و باز هم انقدر راضی است با تعجب و کنایه گفت: یه آدم راضی هم دیدیم!



آرامش و دید مثبت آن پیرمرد برایم خیلی زیبا بود. او هم می توانست مثل باقی آدمها، اینجور وقتها بنا را بگذارد به همراهی با گله کننده. ولی او این کار را نکرد و نیمه پر لیوان را نشان داد.

خیلی دوست دارم من هم به این درجه برسم که در سختی ها و تلخی ها، همه چیز را خوب و مثبت ببینم.
به نظرم اولین امتیاز این ویژگی به خود فرد تعلق می گیرد به خاطر
آرامش و رضایتمندی از اوضاع.


چهارشنبه 1 بهمن 1393 - 02:41 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

تازگی ها خدا کسانی را سر راهم میگذارد، بهشان خو میگیرم و بعد از مدتی زود، ازم می گیردشان.
انگار میخواهد شیر فهم شوم که جز خودش به کسی دیگر نباید خو بگیرم و وابسته شوم.
مشکل من این است که به اطرافیانم عادت میکنم و خدا میخواهد من اینظور نباشم.



پارسال همین موقع ها، دوست نزدیکم که بهش عادت کرده بودم ازدواج کرد و رفت که رفت... همان روزها در موردش اینجا نوشته بودم.
بعد از آن، خدا دوست خوب و بهتر دیگری نصیبم کرد که به او هم عادت کرده بودم. مدتی پیش او هم نامزد کرد و با هم بودنمان خیلی خیلی کم شد.
بعد از آن دوست قدیمی دیگرم را که حالا منتظر کوچولوی تو راهی شان است را دوباره آورد سر راهم. قبلاً رابطه مان معمولی بود، اما حالا به هم نزدیکتر شده بودیم و فهیمدیم که چقدر همدرد و همزبان بوده ایم و خبر نداشتیم. از بودن با هم واقعاً لذت می بردیم. حسابی به هم عادت کرده بودیم تا اینکه مدتی پیش تصمیم گرفتند جابه جا شوند. همین چند روز پیش او هم رفت.
خاصیت دنیا همین است. اینجا هیچ کس و هیچ چیز ماندنی نیست. اینجا همه رهگذرند.
باید یاد بگیرم که به هیچ چیز عادت نکنم. باید عادت ِ عادت کردن را ترک کنم.

چهارشنبه 26 آذر 1393 - 09:34 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

خیلی وقت است میخواهم بنویسم...
میخواهم خاکی که به اینجا نشسته را بگیرم. اما هربار که می آیم بنویسم،میبینم تمام حرف هایم غم دارد. نمیخواستم اینجا را غمکده کنم.
چه کنم که زندگی انگار نمی خواهد آن روی خوشش را به ما نشان دهد.
یک بار بزرگی می گفت: اشتباه از شماست که به دنبال آرامش در این دنیا هستید. دنیا که جای آرامش و خوشی نیست. آرامش و خوشبختی فقط در بهشت است. نه جهنم و زندان دنیا. باید نگرشتان را به این دنیا عوض کنید. از دنیا نباید توقع آرامش داشت... اینجا همه چیز موقت و کوتاه مدت است.

راستی پس فردا وبلاگ معصومانه ی من یک ساله میشود...
این را دوست خوبم مینا، صاحب وبلاگ رواق یادآوری کرد.



سه شنبه 18 آذر 1393 - 11:18 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

اسباب کشی داشتیم. چیزی که اصلاً دوستش ندارم. بهم ریختگی اش کلافه ام می کند. تنها چیزی که وسط آن همه آشفتگی، قشنگ است، بیرون آمدن خاطرات خاک خورده از لابه لای بهم ریختگی هاست.
یک دفعه می نشینی پای یک کارتن و تمام خاطرات 10 سال، 15 سال پیش می آید جلوی چشمت. به خودت می آیی و می بینی 4-5 ساعت گذشته و تو همین طور در سکوت غرق بوده ای در فلان سال زندگی. گاهی بی اختیار خندیدی گاهی بی اختیار اشک ریخته ای، حسرت خورده ای، دلتنگ شدی...
نامه دوست صمیمی ات را پیدا میکنی که ازت منت کشی کرده بوده و برایت در نامه توضیح داده که فلان اتفاق سوءتفاهم بوده.
کارت پستال های قدیمی با شعرهای گاهاً بی مزه.
کارنامه های دوران مدرسه که گاهی برای 25 صدم کمتر گرفتن چقدر نشسته بودی و حرص خورده بودی ولی حالا اصلاً یادت نمی آید چه درسی بود!
یادداشت دوستی که باهم روی یک نیمکت می نشستید که از ترس معلم برایت گوشه کتاب نوشته بوده.
عکس مسئول کتابخانه که برای شورای شهر کاندید شده بوده و تو و دوستانت نشستید و کلی روی عکسش نقاشی کردید و چقدر آن موقع با همین کار از ته دل خندیده بودید!



دفترچه های خاطرات دوران دبیرستان و بعد از آن را تورق می کردم، چقدر عوض شدم! یک وقتهایی خودِ آن زمانم را اصلاً درک نمی کردم، انگار کسی دیگر بودم. دختری پر از هیاهو و شرر، پر از انرژی، چه سر شلوغی داشتم، چقدر جیغ و فریاد داشتم، چقدر دختر در خانه نشستن نبودم، چقدر با الانم فرق داشتم. حس میکنم الان نسبت به آن وقتها منزوی شدم، ترسو شدم، محافظه کار شدم، کمتر می خندم، زودتر خسته می شوم، بیشتر خانه می مانم، کمتر حوصله میکنم.
آن وقتها چه غمهای کوچک و بی خودی داشتم، چه دلشوره های شیرینی، چه شادی های الکی و زود به زودی.
الان چقدر غم هایم بزرگ شده، دلشوره هایم دلشوره شده، شادی هایم دیرهنگام شده.
انگار زندگی دارد سخت تر می شود...

سه شنبه 14 مرداد 1393 - 07:40 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

نشسته ام پای لپ تاپ، تلفنم زنگ میخورد. دوستی ازم میخواهد که به جایش به فلان جلسه ی مهم کاری بروم. با اکراه قبول میکنم. بدون اینکه مثل همیشه کلی زمان صرف انتخاب روسری و مانتو و ساق دستِ ست کنم، با ظاهری شلخته از روی بی حوصلگی و آرزوی اینکه کاش دوستم تماس بگیرد و بگوید لازم نیست بروی، آژانس میگیرم و به جلسه می روم.
اتاقی که دور تا دور ِ یک میز بزرگ، آدم نشسته و من با همان ظاهر نامنظم و بی حوصله، وسط حرفهایشان رسیده ام و توجه همه را جلب کرده ام.
زیر نگاههای بقیه جایی پیدا میکنم و می نشینم. خانمها یک طرف میز نشسته اند و آقایان درست روبروی خانمها.
کمی بعد که فضا به حالت قبل خود برمیگردد و توجه ها به من کم می شود، سرم را بالا می آورم و اتاق و بقیه را می بینم. همه دارند به نوبت در مورد کارهایشان توضیحاتی می دهند و من در ذهن دارم جمله ی: «به نمایندگی از فلانی آمده ام و حرفی برای گفتن ندارم.» را در ذهن آماده می کنم.
یک دفعه سنگینی یک نگاه باعث می شود به سمتش سر بلند کنم. درست روبروی من، آقایی که تا متوجه نگاه من می شود سرش را به بالا می گیرد و محو تماشای سقف میشود. خدای من چقدر این آقا آشناست... یک دفعه خنده ام می گیرد و سریع سرم را پایین می اندازم و به زور خنده ام را کنترل میکنم.



پرت می شوم به 5 سال پیش دقیقاً همین روزها که همین آقا به خواستگاری ام آمده بود. اولش همه چیز خوب بود ولی کم کم فکرهایی سراغم آمد و به وسواس افتادم و بعد هم به این نتیجه رسیدم که به دلم نمی نشیند! با کلی کلنجار با خودم ردش کردم. دو ماه بعد درحالی که حس میکردم چقدر راحت شدم از فکر و خیال ها و چه کنم چه کنم ها، دوباره پیدایش شد و با پدرم حرف زد و اجازه گرفت دوباره بیاید. خودش تنها آمد، بعد از کلاسش، سر اذان مغرب و قبل از صحبت با من، همراه پدرم به مسجد رفت برای نماز...

من آن روزها زیاد بهانه می گرفتم، مثلا با خودم میگفتم این آدم فقط پی درس و مشقش است و من هم شوهر را فقط برای خوش گذرانی و پارک و کافی شاپ رفتن و اس ام اس بازی می خواستم، شاید چون رابطه ی دوستانم را با دوست پسرهایشان می دیدم و به نظرم او اصلا آدم این حرفها نبود. حتی چندبار میان حرفهایمان در لفافه به طرز لباس پوشیدنش هم ایراد گرفته بودم.
وقتی برای دومین بار ردش کردم، عذاب وجدان بدی گرفتم. درست یادم هست که وقتی برای جواب گرفتن تماس گرفت منزلمان خودم گوشی را برداشتم و با چه اکراهی سلام کردم و خودم را زدم به آن راه که نشناختم و بعد هم گوشی را به مادرم دادم. بعد هم رفتم اتاقم و در حالی که میخواستم خودم را مشغول کاری کنم و بی تفاوت باشم گریه ام گرفته بود. همیشه نسبت به او و یک نفر ِ دیگر، عذاب وجدان داشتم و دارم.
واسط یکی دو ماه پیش بهم گفته بود که به تازگی با دختری عقد کرده و چقدر هم امروز تغییر ظاهر داده بود.
تمام مدت جلسه در همین فکرها بودم. نوبت که به او رسید و شروع به صحبت کرد، دیدم چقدر پیشرفت کرده. با خودم گفتم خدا را شکر که با من ازدواج نکرد وگرنه حتماً مانع این همه رشدش شده بودم.
بعد از خودم پرسیدم اگر ازدواج نکرده بود و حالا دوباره ازم خواستگاری میکرد، جوابم چه بود؟ بعد از کمی فکر باز هم گفتم نه! به قول یکی از اساتیدم همه خوب ها به درد هم نمی خورند ولی
راستش حس خیلی بدی بود. اینکه بعد از 5 سال روبروی هم نشسته بودیم در حالی که او ازدواج کرده و من هنوز نه!


شنبه 7 تیر 1393 - 04:03 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

این درد دل را به سفارش دوست عزیزی برای سرسرا نوشتم، برای خوب شدن فرداها...

یادم نیست از کی اینطور شد، فقط یادم می آید وقتی 14 – 15 ساله بودم یک بار در جمع دوستانه مان حرف از ادامه تحصیل و کنکور و ازدواج شد، دوستم به شوخی به من گفت تو که این همه از درس و کنکور دم می زنی، مطمئن باش فردای دیپلم گرفتنت ازدواج میکنی. انقدر از این حرفش ناراحت شدم که انگار به من فحش داده و سریع جبهه گرفتم و از خودم دفاع کردم...
آن موقع اگر دختری می گفت میخواهم ادامه تحصیل بدهم و فعلاً قصد ازدواج ندارم کلی کلاس داشت.
14 – 15 ساله که بودم می دیدم دخترهایی که زود ازدواج می کردند حس سرخوردگی دارند، در مهمانی ها وقتی با یک بچه وارد می شدند در مقابل دختری هم سن و سال که ازدواج نکرده و درس می خواند و شاغل است از عزت کمتری برخوردار بودند.
نه اینکه بگویم خوب بود که معتقدم شریف ترین شغل برای زن کدبانو بودن است و مقدس ترین هنر، مادر بودن.
اما حالا نمی دانم از کی اینطور شد. اینطور که حالا اگر دختری بنا به دلایلی مجرد مانده باشد از عزت کمتری برخوردار است. حتی رغبتی به بودن در جمعی که اکثرشان متأهل هستند ندارد، چون باید خود را آماده کند برای تیر و ترکشهای حرفها و متلک ها. باید دنبال بهانه باشد برای اینکه بگوید فلان خواستگار را داشته، اصلاً در دل آرزو میکند کاش وسط این همه توجه به تازه عروس جمع، مجالی پیدا کند برای اینکه از خواستگارهایش بگوید، مسائل خصوصی اش را در جمع بگوید تا شاید کسب وجهه کند و بقیه لااقل در دل بگویند پس خواستگار دارد...
این روزها انقدر مسئله ی قد و اندام و زیبایی برای انتخاب دختر زیاد شده که دخترها از ترس اینکه روزی برچسب «ترشیده» بخورند دست به هرکاری می زنند تا زیبا جلوه کنند. حاضرند صورتشان را زیر تیغ هر جراحی ببرند که نکند مورد پسند مادر و خواهر محترم آقاپسرها واقع نشوند. حاضرند حتی اگر محجبه و مذهبی هستند وقتی برایشان خواستگار می آید آرایش کنند. کفش پاشنه بلند بپوشند که بلند تر جلوه کنند، غذا نخورند و جسمشان را ضعیف کنند که نکند وقتی می پرسند دخترتان چند کیلو است به مذاقشان خوش نیاید و فرصت ازدواج را از دست بدهند.
یادم نیست از کی اینطور شد که حتی کسانی که ادعای مذهبی بودن دارند وقتی می خواهند به خواستگاری دختر بروند از سانتی متر قد و کیلوگرم وزن و سایز کمر و رنگ پوست و حجم مو و توانایی پدر برای تهیه ی جهیزیه و سیسمونیِ عالی می پرسند اما اگر دختر مهریه ای بالای 14 سکه بخواهد – که حق شرعی اش است – و یا پدر دخترخانم از حقوق و شغل و پول پسر بپرسد کار زشت و بدی کرده و خدا را خوش نمی آید!!
اگر سن دختر بیشتر از 25 باشد می گویند سنش بالاست حتی برای پسر 40 ساله شان هم دختر 25 ساله میخواهند.
همه ی این رفتارها زشت است، چه توجه صرف به مال و ثروت پسر و چه توجه صرف به ظاهر دختر، اما از هر دست بدهیم از همان هم می گیریم.
متأسفانه این رفتارهای زشت بیشتر از سوی خانواده ی پسر دیده می شود. نه اینکه چون خودم دختر هستم این را بگویم. نه! خدانکند پسری از شرایط و موقعیت نسبتاً خوبی برخوردار باشد، مادر و خواهرش اگر دارای همین بداخلاقی ها باشند دیگر خدا را هم بنده نیستند. یک لیست بلند بالای دختران مجرد از یک خانم دست به خیر و واسط ازدواج تهیه میکنند – که البته همین واسطین هم در تحقیر دختران مقصرند که برای یک پسر، ده دختر معرفی می کنند - و بدون درنظر گرفتن عزت و شخصیت دختر و خانواده اش، خریدارانه و طلبکارانه به خواستگاری می روند، رفتارهای بسیار زشتی که حتی از یادآوری و نوشتنش هم اکراه دارم.
این رفتارها باید اصلاح شود. مادر و مادربزرگ های ما اینطور ازدواج نکردند. اگر خواستگار برایشان می آمده واقعاً خواهان بوده نه اینکه از سر بیکاری و با دست خالی بلند شوند بروند خواستگاری که «حالا برویم ببینیم چطور است؟» معمولاً هم پسر را نمی برند چون می دانند رفتنشان جدی نیست و این وسط بیچاره دختر و خانواده اش که برای اینکه مادر پسر افتخار دادند بیایند دخترشان را ببینند، کلی باید در خرج و زحمت بیفتند.
نتیجه ی همه ی این بداخلاقی ها و رفتارهای زشت می شود بی عزتی و حقارت دختر. نتیجه اش - نه صد در صد اما تا حدود زیادی – می شود بی حجابی، می شود عقده ای شدن، می شود میل به جلب توجه و هر کاری برای ارضای این میل...
دخترهای بی عزتی که قرار است مادر نسل بعدی باشند.


دختر باید حس کند خواستنی است، محترم است، بخاطر شخصیت و اندیشه اش او را با هزار نیاز از پدرش می خواهند، ریش گرو می گذارند برای خوشبختی اش. باید به دختر فرصت ناز کردن بدهند. وقتی اینجور شد دختر قدر گوهر وجودی اش را می فهمد و حاضر نمی شود مفت و ارزان حریمش را برای هر نامحرمی باز کند.
راستش دختر باید زود ازدواج کند، بخاطر حفظ عزت و احترامش می گویم.
بخاطر حفظ غرورِ لازمش می گویم.
بخاطر دل نازک و شکستنی اش می گویم.
بخاطر روحیه ی لطیف و خیال پردازش می گویم.
بخاطر اینکه زن بماند، با همه ی خصوصیات زنانه اش.
و به یقین می گویم مقصر این دیر شدن ازدواج دختران - جز در مواردی که واقعاً دست قسمت و حکمتی در کار است و دختر دنبال هم کفو خودش است – مادرانی هستند که دنبال یک حوری کامل و بی عیب برای پسرشان هستند.

دوشنبه 2 تیر 1393 - 06:28 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

بعضی روزها از صبحش همینطور پشت هم بد می آید، اولش نماز صبحت قضا میشود.
آماده می شوی که بیایی بیرون از خانه، پر چادر به جایی گیر می کند و پاره می شود. مترو می روی و به محض رسیدنت قطار از ایستگاه می رود. تاکسی سوار می شوی و خانم کناری ات پیاده می شود و چند متر جلوتر یک آقای چاق کنارت می نشیند. در به در دنبال خودپرداز می گردی وقتی پیدا میکنی پیغام می دهد که فاقد اسکناس است. باکلی مشکل و بدبختی خودت را به کلاس می رسانی و می بینی که استاد نیامده... همینطور بگیرید تا شب. تا شب اتفاقات ریز و درشت ِ بد می افتد.



اما بعضی روزها از همان صبحش خیر و برکت می رسد. انگار آن روز قاصدکی خوش خبر قبل از بیدار شدن روی گونه ات نشسته بوده و همان تو را بیدار کرده و رفته قبل از اینکه تو ببینی اش.
امروز برای من همان روز خوب بود. از صبح تا همین حالا که می نویسم 5 خبر خوب رسیده و کلی اتفاقات ریز ریز خوب.
البته که به نوع نگاه ما هم مربوط است که خوبی را در چه ببینیم و بدی را چه تعریف کنیم. ولی با بی خیال شدن نگاه عرفانی و سطح بالا، همین ها که نوشتم را می شود نتیجه گرفت.

راست گفتند مولای کلام و ادب ما که
دنیا دو روز است؛
یك روز با تو و یك روز علیه تو
روزی كه با توست مغرور مشو و روزی كه علیه توست مأیوس نشو
چرا كه هر دو پایان پذیرند...

دوشنبه 26 خرداد 1393 - 07:55 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

ما دخترها یک اخلاق خیلی بد داریم و آن هم فخر فروشی. فخر فروشی با هر چیز دم دستی و البته منزجر کننده ترینش فخرفروشی با داشتن خواستگار است.
این را هم قبل از حرفهایم در مورد خودم بگویم که با وجود داشتن خیلی اخلاق های بد، الحمدلله، خدا را صدهزار بار شکر که مزین به این اخلاق نیستم و جز در موارد خاصِ مشورتی یا درددلی، اصلا تمایلی ندارم کسی بداند که مثلا قرار است خواستگاری بیاید یا آمده یا چی. درواقع فکر میکنم زیادی خواستگار جز رنج و عذاب چیز دیگری ندارد که بخواهم با آن فخر بفروشم، حتی تر اینکه باعث کسر شأن می دانم که بخواهم با چنین چیزی فخر فروشی کنم!



القصه اینکه دوستی نه چندان صمیمی دارم که بهره ی زیادی از زیبایی های دخترانه ندارد و بخاطر اخلاق زشتی که در برخی خانواده های پسر هست، خواستگارهایی که برایش معرفی می شوند، می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. اما این دختر هربار که قرار است برایش خواستگار بیاید با اعتماد به نفس کامل همه جا جار میزند که... یا مثلا این پنجاه و اندی اُمین خواستگار است و چه و چه ... انگار که باید همه بدانند که برای او خواستگار می آید و می رود و اگر ندانند چیزی کم میشود!

من فکر میکنم باید این اخلاق زشت را اصلاح کنیم. واقعا فراوانی خواستگار و یا اینکه دیگران بدانند ما خواستگار داریم یا اینکه نحوه ی پذیرایی ما از خواستگار چگونه است و ... هیچ کدام نه تنها افتخاری ندارد بلکه جزء مسائل خصوصی محسوب می شود که اصلا لزومی ندارد دیگران بدانند.
و البته موضوع به همین جا ختم نمی شود، بلکه بعد از ازدواج هم ادامه دارد، به انحاء گوناگون...
نمی دانم شاید هم این رفتار، نتیجه و بازخورد و معلول رفتاری زشت تر در برخورد با دختران مجرد است.
کاش اخلاق را استفاده کنیم نه دیوارکوب!


انتشار این مطلب در لینک زن +

شنبه 24 خرداد 1393 - 03:41 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

دخترها از یک سنّی به بعد دلشان غنج می رود برای مادر شدن. برای داشتن یک لوبیای کوچولو در دلشان که کم کم بزرگ شود و در دلشان وول بخورد.
دخترها به سنی میرسند که دلشان غنج می رود برای کودکی که وابسته شان شود، که در بغل هیچ کس آرام نشود، دنیا را روی سرش بگذارد و هیچ حیلتی کارساز نشود ولی همین که بوی مادر را از شعاع نیم متری اش حس کند خودش را در آغوش مادر بیندازد و آرام بگیرد، بعد مادر سرش را بالا بگیرد و به همه بگوید مرا می خواست.



دخترها از یک سنی به بعد دلشان غنج می رود برای اینکه یکی صدایشان بزند مامان. دلشان غنج می رود برای اینکه ببینند جان ناتوانی بهشان بند است، گرسنگی و تشنگی اش، خوابش، بازی اش...
دخترها از یک سنی به بعد دلشان غنج می رود که کودکی حسود داشته باشند که از توجه مادر به دیگران حسادت کند و دنیا را روی سرش بگذارد.
باید وقت هرچیزی برسد، نه دیرتر نه زودتر. هرچیزی فصلی دارد، میوه وقتی شیرین و در نهایت فایده است که فصلش باشد.
دخترها از یک سنی به بعد دلشان غنج می رود که مادر باشند.

یکشنبه 18 خرداد 1393 - 07:02 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

بین 18 تا 22 سالگی همیشه از عشق و عاشقی و ازدواج و ... یک فرایند فوق العاده رویایی و دراماتیک در ذهنم بود. از همان فکرها که مثلاً سیبهای دختر روی زمین میریزد و پسر با اسب سفید ناگهان می رسد و سیب یا انارها را جمع می کند و بعد در یک نگاه عاشق هم می شوند و پس از یک فراغ جان فرسا به وصال می رسند یا در فراغ می میرند و ...
اما وقتی خواستگارها یکی پس از دیگری آمدند و دو سه باری هم حتی قضیه جدی شد و دیدم خبری از آن نازک خیالی ها نیست و اتفاقاً همه چیز خیلی جدی است تازه سر عقل آمدم و بعد از آن دیگر این چیزها برایم مسخره بازی بود! سر عقل آمدم به این معنی که فهمیدم تمام اینها برای فیلمها و رمان ها و شعرهاست که به خوردمان دادند، نه واقعیت.
راستش را بخواهید فکر میکنم اصلاً هیچ وقت عاشقانه ای در زندگی رخ نخواهد داد، زندگی جز واقعیت خشک و دست و پنجه نرم کردن با روزگار و مشکلات چیزی ندارد.
...
سریال شهریار که نمی دانم برای بار چندم از تلویزیون پخش شد را هیچ وقت ندیده بودم. تک و توک برخی سکانس ها را سر سفره ی غذا و گذری کنار خانواده دیده بودم اما نه به شکل دنبال کردن.
اما روزی که قسمت آخرش پخش شد، اتفاقی تلویزیون را روشن کردن و از اول تا آخرش را دیدم. با سکانس آخرش که اینجا هم گذاشتم، اصلاً نمی دانم چه شد که گریه ام گرفت، انقدر اشک ریختم که واقعاً برایم عجیب بود! از قضا عصر همان روز دوباره اتفاقی نشستم پای تلویزیون و باز هم تکرارش را دیدم و دقیقاً با همین سکانس آخر باز اشک ریختم.

شهریار فیلم بود اما در واقعیت کسی در فراغ معشوقه اش، ترک تحصیل کرد و زندگی اش به هم ریخت، اما در روزگار ما قحطی عشق و وفاست.
راستش را بخواهید اصلا این عاشقانه ها را باور ندارم. اصلا در ذهنم نمی گنجد کسی انقدر به کسی دیگر عشق بورزد...




جمعه 9 خرداد 1393 - 05:56 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

این روزها وقتی به خیابان می روم، حس خوبی ندارم.
دیدن اوضاع فرهنگ حجاب برایم عذاب آور شده و اینکه نمی دانم چه باید کرد؟
فرزندان من در آینده قرار است با فرزندان همین دختران و زنانی که امروز با این وضع می بینم، در یک مدرسه باشند، در یک جامعه در کنار هم زندگی کنند.
اینکه اصلا چه شد که این بلا سر جامعه ی ما آمد به نظرم بر میگردد به اول، به همان اولی که حجاب شد قانون نه فرهنگ.
شاید اگر فرهنگ میشد خیلی بهتر بود. مثلا در رانندگی اصولی وجود دارد که درست است باید برایش قوانینی در نظر گرفت و همه موظف هستند به رعایت آنها، ولی تا فرهنگ آن جا نیفتند قانون به کار نمی آید.
شاید اگر طور دیگری با نسل من رفتار می شد، امروز شاهد فرهنگ حجاب بودیم.
جدای از همه اینها فکر میکنم، بی حجابی و بدحجابی زنان جامعه ی من، نشانی دیگر از مظلومیتشان است. چرا مظلومیت؟ چون مدام از او تقاضای زیبایی شد، چون تا وقتی دختر است نگران این است که اگر زیبا جلوه نکند، کسی به خواستگاری اش نمی آید و اگر ازدواج نکند بر خلاف پسران، باید پوستش را برای خیلی از رفتارها و حرفها کلفت کند.



اسلام حجاب را بر زن واجب کرد تا به او احترام بگذارد.
تا بگوید شخصیت تو مهم است نه ظاهر تو.
تا هر کسی به خود اجازه ی ورود به حریم او را ندهد.
تا اگر کسی قرار بود مُحرِم در حریم او شود، با رضایت او باشد بعد از جمله ای که او را مسلمان حریم او کند.
تا برای حرف زدن اندیشه اش دیده شود نه تن و صورت زیبایش.
ولی زن در عمل دید که کسی شخصیت او را نمی بیند و همه ظاهر او را می بینند. از قد و چشم و ابرو و رنگ پوست او می پرسند نه از چند و چون شخصیت او...
زن در عمل دید اگر اندام زیبایی نداشته باشد در کنار زنی که اندام زیبا دارد از احترام کمتری برخوردار است.
زن در عمل دید توجه و احترام به زنی که زیباتر از اوست بیشتر است.
زن در عمل بی حرمتی دید و بی مهری...
اینها را نگفتم که بگویم به زنانی که امروز در خیابان می بینم حق میدهم. نه!
ولی کاش با زن، که مظلوم همیشگی تاریخ است، جور دیگری رفتار می شد. انقدر از محبت و توجه پر می شد تا ضعف مهر و نگاه و توجه او را به خیابان نمی کشاند...

چهارشنبه 7 خرداد 1393 - 07:06 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

گاهی زندگی خیلی سخت میشود، همان گهگاهی که به خودت می آیی و نگاه میکنی به خودت، به عمرت، به اینکه کجا ایستاده ای؟ چقدر راه ِ نرفته داری؟ همراهانت چقدر جلوتر از تو هستند و تو...
و  تو چقدر از دیروز و پریروز و یک ماه پیش و پارسال و پیرارسالت جلو رفته ای؟
وقتی بعد از حساب و کتابت میبینی اعداد و ارقام سن و عمرت با آنچه داری جور در نمی آید، همان وقتی که مثل کاسب ها میبینی دخل و خرجت با هم جور در نمی آید، حس کشنده ی پوچی سراغت می آید، دنیا پیش چشمانت سیاه می شود، حس میکنی با بخش بیکار و معتاد جامعه فرقی نداری، حتی تر اینکه میخواهی با صدای بلند درونت حرف بزنی تا نشوی صدای آن خودت را که دارد بهت میگوید انگل جامعه...

بعضی میگویند این تقدیر است، مقرر شده که تو چقدر درس بخوانی، چه سنی ازدواج کنی، چه سنی مادر شوی ...
بعضی هم میگویند اشتباه نکن، از فرصتهایت استفاده کن، تا جوانی روی بورسی، فرصتهای تحصیلی و شغلی و ازدواج را دریاب!
و من دوست دارم به صدای دلم گوش کنم که میگوید آرام باش، کسی دارد مسیر زندگیت را هدایت میکند، امّا امان از وسوسه ی تردیدها و نگرانی ها که مدام عذابم میدهد.
کاش حقیقت همان باشد که دلم میگوید...

جمعه 5 اردیبهشت 1393 - 11:19 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

خانمی در اقوام داریم که سال 68 ازدواج کرد. مراسم عروسی اش در آن زمان در فامیل ما اصلا مرسوم نبوده. چه از نظر اقتصادی و چه از نظر فرهنگی.
در تاریخ خانوادگی ما آمده که عروسی را در یکی از بهترین باشگاهها گرفتند و فیلمبردار از صدا و سیما آمده و پذایرایی سلف سرویس بوده با 4-5 نوع غذا که آن زمان بره ی درسته و بریان وسط میز، خیلی سر زبان ها افتاده بوده!
عروس خانم که خیلی هم زیبا بوده لباسش را به قیمت بالایی خریده و انقدر این لباس زیبا بوده که تمام دخترهای فامیل آرزویشان این بوده که زودتر ازدواج کنند تا لباس او را بگیرند و بپوشند.
جالب تر اینکه قبل از آمدن به تالار و بعد عروسی هم کلی در سطح شهر با ماشین چرخیده اند بدون اینکه عروس هیچ حجابی داشته باشد، توجه دارید که، سال 68!
بعد از شام عروس به همراه داماد به قسمت آقایان رفته و با همه ی آقایان فامیل از نزدیک سلام و خوش آمدگویی کرده و آقایان هم که اکثرشان اولین بار بوده چنین مراسم عروسی آمده بودند، همه چهار چشم دیگر هم غرض گرفته بودند و محو تماشای عروس شده بودند.
بعد هم با همه ی فامیل های نزدیک عکس می گرفتند و عکس را هم تقدیم خودشان می کردند، به طوری که همین حالا هم عکس هایشان در خانه ی بعضی فامیل هست.
فیلم عروسی شان تا چند سال دست به دست در فامیل می چرخیده. هنوز هم بعد از این همه سال و آمدن متدها و آرایش های جدید باز هم عکسش را که ببینی واقعا زیبا و جذاب است چه برسد در آن زمان.
خلاصه از هر نظر که فکرش را کنید این عروسی پر از تابو شکنی بوده و تاپ.
دو سال بعد پدر عروس خانم فوت میکند و شوک روحی بدی به عروس وارد می شود به طوری که باعث نازایی اش میشود.
بیماری اش طولانی میشود و آقای داماد که می بیند عروس زیبایش بیشتر روزها در آسایشگاه روانی است و خبری هم از بچه نیست پس از تحمل 7-8 سال او را طلاق می دهد و می رود سراغ زنی دیگر.
عروس خانم قصه ی ما حالا بعد از این همه سال سختی، ازدواج کرده و خدا به او یک بچه ی یک ساله داده.
ایام عید آمده بودند عیددیدنی مان، با صورتی چروکیده و موهایی که با رنگ، سفیدی اش را پوشانده بود و البته هنوز دارو مصرف میکند و هیچ خبری نبود از آن همه زیبایی خیره کننده و آن همه مال و خرج و بریز و بپاش، آن هم در سال 68 که کشور تازه از جنگ خلاص شده بود و اکثر مردم فقیر بودند.
آن شب در عیددیدنی تمام مدت ذهنم درگیرش بود. درگیر سرنوشت... درگیر اینکه آن شب در مراسم عروسی اش، حسرت به دل چند نفر ماند؟ چند مرد به گناه کشیده شدند؟ بنیان چند خانواده لرزید؟ آن همه تابو شکنی چه کرد با خانواده ها؟...

وَ مَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ وَ یَعْفُو عَن كَثِیرٍ.
و آنچه از مصیبت‏ها به شما برسد به خاطر گناهانى است كه خود كسب كرده‏ اید، و (خدا) از بسیارى نیز در می گذرد.
شوری، آیه30



سه شنبه 19 فروردین 1393 - 10:18 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

بدم می آید.
از این خاصیت سنگ صبوری خودم و رفیق روزهای سخت بودنم، خسته شدم.
دوستان متأهلم فقط وقتی با شوهرشان به مشکل برمی خورند و دلشان می گیرد و مشکلی در زندگی شان پیش می آید یاد من می افتند یا مثلا زنگ می زند که برویم بیرون، بعد می فهمم که میخواهد برای شوهرش هدیه بخرد برای همین یاد من افتاده.
دوستان مجردم هم فقط وقتی درددل دارند یا حوصله شان سر رفته یاد من می افتند در غیر این صورت هیچ سراغی از من نمی گیرند، حتی بارها شده که مشکلی برایم پیش آمده و داشتم خفه می شدم و دلم می خواسته با دوستی سنگ صبور، درددل کنم ولی یا وقت نداشتند یا اگر هم بودند، گوش شنوایی نداشتند و مثل یخ به حرفهایم گوش دادند...
خیلی وقتها صبر کردم و بهشان فرصت داده ام تا ببینم سراغی از من میگیرند یا نه، اما مدت زیادی می گذرد بدون اینکه حتی یک پیام ناقابل بفرستند!



یکی از دوستان صمیمی ام که روزی نبود که با هم حرف نزنیم و همدیگر را نبینیم، دو ماه پیش برایش خواستگار آمد، این مدت خیلی روحیه اش بد شده بود و استرس داشت، چون یک ماهی بلاتکلیف بود و چندبار هم قضیه تا مرز بهم خوردن رفت، مسلماً این مدت خیلی به من پیام می داد و قرار دیدن همدیگر و ... همه ناراحتی ها و درددل هایش را با من میگفت، اما الان حدود دو سه هفته است که نه تماسی، نه حرفی نه قراری ...، هفته پیش اتفاقی دیدمش و گفت دیشب بله برونم بود! باور نمی کردم این همه نامحرم بشوم و بعد از مراسم تازه به من بگوید و جالبتر اینکه حالا هم اصلا هیچ سراغی از من نمی گیرد! مطمئنم اگر الان قضیه کنسل شده بود و نامزد نکرده بودند، مدام می دیدمش و با من حرفها داشت و شبی نبود که پیام ندهد.
واقعاً معنی دوستی ها این است؟ دوستی مسئولیت دارد، حق دو طرفه دارد، همانطور که او روزی به من نیاز داشت تا درددل کند و از غم هایش بگوید من هم این حق را دارم، همه می گویند دوستی فقط برای روزهای خوشی نیست، من میگویم دوستی فقط برای روزهای سختی نیست!
سختی مهمترش این است که وقتی از هرکدامشان بخاطر این مسئله گلگی میکنم، برچسب متوقع بودن و زودرنج بودن می خورم! تصمیم گرفته ام حالا که دوستانم را نمیتوانم تغییر بدهم خودم را تغییر بدهم، دلیلی ندارد که همیشه برایشان وقت داشته باشم و گوش شنوا و صبوری برایشان باشم.

انتشار این مطلب در لینک زن +

پنجشنبه 22 اسفند 1392 - 08:55 ب.ظ امضا معصومه نظرات |



مشهد بودم.
مثل همیشه امام مهربان، به موقع مرا طلبیدند، درست وقتی که دلم پر از غصه شده بود.
باید می رفتم، امام این را می دانست که وقتش است بروم در آغوش مهربانش و گریه کنم تا سبک شوم و برگردم و برای ادامه ی زندگی نفس داشته باشم.
آدم باید زود به زود دلش برای امام رضا تنگ شود، البته یقیناً اول دل امام برای ما تنگ می شود و بعد ما اجازه دلتنگی می گیریم که
القلب یهدی إلی القلب
...


شنبه 17 اسفند 1392 - 10:55 ب.ظ امضا معصومه نظرات |

نه اینکه دوست داشته باشم کسی از اطرافیانم مریض شود اما عاشق پرستاری هستم.
از کودکی هایم عاشق پرستاری بودم. کاری که از دستم بر نمی آمد، همین که بنشینم کنار بستر خواهرم که تب کرده و مثل لوسیمی بشوم که روی پیشانی دنی دستمال خیس می گذاشت، یا بروم سینی بیاورم و قرص و داروها را با یک لیوان آب و قاشق بچینم در سینی و بنشینم همانجا تا موقع دارو خوردنش بشود.
مادرم یک هفته ست که آنفولانزای شدید گرفته و انقدر می روم بیدارش می کنم که فلان چیز را بخور به گمانم کلافه شده.
امروز تا از راه رسیدم هنوز لباسهای بیرون تنم بود عسل و آویشن را مخلوط کردم برایش آوردم، گوشت کباب کردم، سوپ پر ملات درست کردم، آبمیوه گرفتم، رفتم لیمو شیرین خریدم، شویدپلو با گوشت درست کردم، سیب قاچ کردم، بخور پونه برایش بردم...
تازه کلی چیزهای دیگر هم بود که میخواستم برایش ببرم ولی گفت نمی خورم و اگر به من باشد اینجور وقت ها فقط میپزم و می آورم.
خدا کند همیشه سلامتی باشد، خدا کند مادر و پدرها همیشه سالم و شاداب و سرپا باشند.
آمین.


شنبه 3 اسفند 1392 - 10:17 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |

امروز کنکور ارشد داشتم. از آخرین امتحانی که در دوره کارشناسی دادم حتی صفحه ای از کتابهایم را نخوانده ام و نمیدانم امروز با چه اعتماد به نفسی برای آزمون ارشد رفتم!
البته بیشترین انگیزه ام این بود که محل آزمون دانشگاه شهید بهشتی بود. از این دانشگاه خاطره زیاد دارم. دوست نزدیک و صمیمی ام دانشجوی این دانشگاه بود و هروقت برنامه ای داشتند به دانشگاهشان می آمدم.
و بیشتر اینکه میتوانستم به زیارت امامزاده صالح هم بروم. خیلی وقت بود نرفته بودم. طوری از خانه بیرون آمدم که برای نماز ظهر امامزاده باشم و بعد از زیارت به دانشگاه بروم.
تجریش را دوست دارم. بازار قدیمی اش را. مغازه های سبزی و میوه فروشی اش، عطاری ها، سفال فروشی ها، سمنو فروشی ها، ترشی فروشی ها و ...



خصوصاً آن رستورانی که روبروی مترو غذاهای سنتی می فروشد. امروز بعد از آزمون با دوستم رفتیم آنجا و بادمجان شکم پر خوردیم.
امروز تصمیم گرفتم یک روز کاملم را با رفیقی شفیق، برای زیارت امامزاده صالح به همراه خرید و گشت و گذار در همین بازار قدیمی و دوست داشتنی پر کنم.


جمعه 25 بهمن 1392 - 09:53 ب.ظ امضا معصومه نظرت؟ |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin